به دنبال خدا نگرد...

به دنبال خدا نگرد؛
خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست،
لابلای کتاب های کهنه نیست،
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسانها نگرد.
آنجا نیست!

خدا در دستی است که به یاری می گیری 
در قلبی است که شاد می کنی 
در لبخندی است که به لب می نشانی 
در فاصله نفس های من و توست که به هم آمیخته 
در قلبیست که برای تو می تپد 
در میان گرمای دستان ماست که به هم پیچیده 
خدا در قلبی است که شاد میکنی 

می‌شه قلم هارو شکوند .....

می‌شه قلم هارو شکوند میشه دهن هارو بست میشه همه ی درهارو به روت بست می‌شه همه ی آزادی هارو گرفت اما افکار آزاد رو نمی‌شه از هیچ کس گرفت پس آزاد باش و آزاد فکر کن

خدا...

 خدای من "بهشتی " دارد، نزدیک،زیبا، بزرگ

و به گمانم " دوزخی " دارد، کوچک ، بعید

و در پی دلیلی ست که ببخشد ما را

گاهی به بهانه یک دعا..

تقدیم به همه پدر و مادرهای گل

تو ۱۰ سالگی : ” مامان ، بابا عاشقتونم ”
تو ۱۵ سالگی : ” ولم کنین ”
تو ۲۰ سالگی : ” مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم ”
تو ۲۵ سالگی : ” باید از این خونه بزنم بیرون ”
تو ۳۰ سالگی : ” حق با شما بود ”
تو ۳۵ سالگی : “ میخوام برم خونه پدر و مادرم ”
تو ۴۰ سالگی : ” نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم ! ”
تو هفتاد سالگی : ” من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن . . .
بیاید ازهمین حالا قدر پدرو مادرامونو بدونیم . . .
از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست  . . .

 

تو یعنی ...

تو یعنی رقص خوب شاپرک ها

تو یعنی یک بغل عطر اقاقی

تو یعنی بوسه ای با تن تبدار

تو یعنی گم شدن پیدا شدن باز

تو یعنی رفتن و شیدا شدن باز

تو یعنی عشق و مستی شورهستی

تو یعنی قبله گــاه و بت پرستی

تو یعنی هر نفس هرجــاکه بودن

هميشه قيمتي ترين...

هميشه قيمتي ترين چيزها آنهايي نيستند كه در دور دست ها دنبالشان ميگرديم ...
گاهي همه هستي در كنار ماست،كم سويي چشمهاست كه ما را به بيراهه ميكشاند...

عشق...

گدای عشق نباشید

بخشنده عشق باشید

انسانهای زیبا همیشه خوب نیستند، اما انسانهای خوب همیشه زیبایند

چه نعمتی میشد...

کورهاغصه نخورند دنیا آنقدر هم دیدنی نیست ...

کرها شادباشندهمه چیز شنیدنی نیست...

و لالها خرسند که با زبانشان دلی را نمی شکنند ... 

چه نعمتی میشد اگر به موقعش میتوانستیم کر و کور و لال باشیم!!

من خدایی دارم

من خدایی دارم، که در این نزدیکی است
نه در ان بالاها

مهربان، خوب، قشنگ
چهره اش نورانیست

گاهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من

او مرا می فهمد
او مرا می خواند، او مرا می خواهد . . .

 بدی های من به خاطر بدی کردن نیست

به خاطر احساس شدید

خوبی های بی حاصل است

(فروغ فرخزاد)